تبلیغات
زبان شناس آینده - پهلوون پنبه (داستان کوتاه)
 
زبان شناس آینده
Scientia Potentia Est
درباره وبلاگ


وبلاگی علمی در باب موضوعات زبانشناختی

A scientific blog concerning linguistic subjects

مدیر وبلاگ : خاموش نوربخش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

پهلوون پنبه (داستان کوتاه)

عصر یه روز آروم دیگه تو محله ی ماست. تابستون سال 1353. فقط می شه صدا قمری هارو شنید با صدای هِرهِر موتور ماشینایی که هر از گاهی از تو کوچه ردّ می شن. همه اش باید سرمو برگردونم دیوارِ سمت راست اتاقو نگاه کنم. چشام همه اش به ساعته. وایسادم جلو پنجره ی اتاق. الان دیگه پیداش بشه. البته حواسمم هست که یه وقت کسی تو خونه یا احیاناً بیرون متوجه نشه من دارم خونه همسایه رو به رویی مون رو دید می زنم. خیلی زشته اگه کسی بفهمه. ولی الان تو خونه همه مشغول استراحت عصرگاهیَن، آدمای بیرونم هکذا.

بالاخره اومد. مثله همیشه اوّل یه نگاه از پشت پرده می ندازه بیرون، پایینو نگاه می کنه بعد که خواست سرشو از پرده بکشه عقب چشاشو می دوزه به پنجره ی ما تا ببینه اینجام یا نه. مهری رو می گم، دختر همسایه رو به رویی مونه. خیلی خوشگله. البته بعضیا مثله داداش بزرگمو مامانم بهش نمی گن خوشگل ولی مطمئنم خوشگل ترین دختره روی زمینه. ریز به ریز چهره شو از حفظم. خطوط ابروهاش، برجستگیا و فرورفتگیای گونه و چونه اش. وقتی می خنده می دونم هر قسمت از صورتش چه شکلی می شه. وقت لبخند رو لُپّاش دو تا فرورفتگی بامزه ایجاد می شه. نمی دونم اونم منو همینجوری از حفظه یا نه؟ حتماً همینجوره. از نگاهش مطئمنم. هر بار که می بینمش می دونم با دفعه ی پیش چه فرقی کرده. امروز موهاشو یه وری شونه کرده ولی دیروز فرق وسط بود. خودشه، از لای پرده سرشو آورد بیرون. الان دیگه یه خورده از پنجره فاصله می گیره تا کسی از تو کوچه نبیندش. فقط من می بینمش. دقیقه ها همینجوری به هم خیره می شیم. اون وسطاش یه لبخندی می زنه، سرشو می ندازه پایین، یه گوشه رو نگاه می کنه، گلوشو صاف می کنه-نمی تونم صداشو بشنوم ولی از حرکاتش کاملاً می فهمم- بعد لبخند از رو صورتش محو می شه و دوباره نگام می کنه. منم همیشه چشم بهشه، مثله یه زندونی که روزانه فقط یه ربع وقت ملاقات داره. فقط وقتایی که یه ریز با لبخند چش تو چش نگام می کنه طالقت نمی آرمو چشامو می ندازم پایین. البته بعدش تا شب همه اش افسوس می خورم که چرا این کارو کردم آخه هر بار که اینجوری با لبخند نگام می کنه احساس می کنم می خواد یه چیزی بهم بگه. حرفایی که نشینده می دونم چیه، طنینش تو کلّ وجودم می پیچه، انگار تموم هیکلم می خواد بشه یه گوش، یه گوش بزرگ و آماده ی شنیدن. ولی چه کنیم، هر بار که این جوری می شه سرمو می ندازم پایین. به خاطر حیاست یا هر چی، می دونم اونم درکم می کنه. عاشقا همدیگه رو درک می کنن، بیشتر از هر کسِ دیگه. وقتی می بینمش، معمولاً یه ربع طول می کشه-البته بعضی وقتام نامردی می کنه زودتر سر ده دقیقه می ره-می دونم حتماً یه کاری چیزی داره یا شاید اون روز رفتار و نگاه و حرکات من درست نبوده. بگذریم، وقتی می بینمش دلم می خواد یه عالمه باش حرف بزنم. به زبون بیارم که دوسش دارم. انگار این جمله ی «دوسِت دارم» سنگین ترین جسمِ روی کره ی زمینه که قرار گرفته نُکِ زبونم! خیلی سنگینی می کنه، سنگینیِ بارشو بیش از هر جای دیگه ته دلم احساس می کنم. تا حالا با مهری صحبت نکردم، آخه من نمی تونم راه برم، روی ویلچِیرم. وقتی بچه بودم پاهام اینجوری شد، داستانش مفصّله. ولی دلم می خواد حتماً با مهری حرف بزنم. بهش بگم چقدر دوسش دارم. تموم این کلماتی که ذهنمو پر کرده رو نثارش کنم. می دونم اونم همینو می خواد، تازه دختر همه اش خدا خداشه پسر پا پیش بذاره بیاد حرف دلشو بهش بگه. البته منم که پایی ندارم، پاهام بندِ به این اتاق. مهری ام همینو می دونه برا همین باهام مونده و هنوز دوسم داره. تا چش رو هم گذاشتم یه ربعمون تموم شد. این بار 13 دقیقه باهم بودیم. زیاد چش تو چشم لبخند نزد، اینجوری منم راحت تر بودم. همیشه از وقتی میاد و مخصوصاً از لحظه ای که چش تو چش می شیم قلبم می تپه. خیلی شدید، خیلی. جوری که وقتی می خنده و چش تو چش نگام می کنه دیگه صدایی نمی شنوم به جز صدای قلب: توپ ... توپ توپ.... توپ.... خوب دیگه مهری رفته. حالا من موندم و این منظره ی تکراری کوچه مون.

از وقتی روی ویلچیرم زیاد از خونه نرفتم بیرون. از وقتی ام یه خورده بزرگ شدمو اصطلاحاً پشت سیبیلم سبز شده و یه قدی کشیدم کارم اینه که صبحو بعدازظهر بیام جلو پنجره بیرونو نگاه کنم. همینجوری بود که منو مهری عاشق هم شدیم. البته از دست خودم خیلی ناراحتم چون مهری اول منو دید-منظورم به دید عاشقانه است. راستش اولا که بچه بودیم ازش خوشم نمی اومد، اصلاً به نظرم یه جوری بود. ولی دم مهری گرم این مدت هر چی گذشته عشقمون بزرگتر شده. اهمیتی نداده که من نمی تونم راه برم، اصلاً. خیلی مرام گذاشته، خوب یه جورایی بایدم اینجوری باشه آخه مهری دختر پهلوون ناصرِ، حقّا که دختر خودشه.

 بچه که بودم سبک تر بودم مامانم همیشه منو می برد پایین دمِ در می نشست با خاله خدیجه، زن همسایه دیوار به دیوارمونو، خاله های دیگه صحبت می کرد منم می نشستم بازی بچه ها رو نگاه می کردم. البته کسی منو بازی نمی داد آخه خوب نمی شد. ولی یه علی داشتیم، بچه با مرامی بود چندبار منو بازی داد. به عنوان گُلِر! خودش تو حمله بازی می کرد، تو کیهان ورزشی به حمله می گن «فوروارد»، اصطلاح فوتبالی-داداشم عشق فوتبال همیشه کیهان ورزشی می خره منم با ذوق و شوق بعدِ داداشم می خونمش. خلاصه علی با اینکه فورارد وای می ستاد ولی مراعات منم می کرد، بر می گشت دفاع می کرد که یه وقت زیاد گُل نخورم. آخه بچه های دیگه اعتراض می کردن می گفتن این یارو که نمی تونه تکون بخوره چه دروازه بانی و چه کشکی؟ بگذریم. علی اینا از محلّمون رفتن. منم که یواش یواش بزرگ شده بودم دیگه مامانم نمی تونست منو ببره پایین، داداشو بابامم که با هم می رن سرِ کار شب دیروقت بر می گردن. بین بچّه ها هر چقدر که علی خوب بود یه سعید داشتیم بهش می گفتن گربه زردِ، اذیتم می کرد. هر بار که چشِ مامانم یا علی رو دور می دید مسخره ام می کرد، فحش می داد می گفت اگه می تونی دنبالم کن یا زمستونا گوله برفی پرت می کرد سمتم. نامرد یه بارم زد با گوله برفی زد تو شیشه ی اتاقمون وقتی من جلو پنجره بودم. شیشه ترک برداشت. جای ترکش هنوزم هست، بابام چسب زده روش که پیش روی نکنه. اون شب بابام رفت جلو درشون بابای سعیدم افتاده بود به لابه و زاری که والله به خدا الان دست و بالم بدجوری تنگه نمی تونم شیشه به اون بزرگی رو تعویض کنم و از این حرفا. ولی بابام می گفت باباش یه دل سیر سعید گربه زرد رو همونجا جلو در زده. یعنی عوض همه ی قرض و قوله هاشو سر گربه زردِ درآورد. دستش درد نکنه، اون شب که شنیدم دلم خنک شد.

الان چند وقته سعید رو کمتر می بینم. می گن شده بچه درسخونو می خواد بره دانشگاهو از این جور حرفا. بشه آقا مهندس. ولی دریغ و افسوس که به قول بچه ها گفتنی «آب قطعِ»!. آمار همه رو تو کوچه دارم، آخه صبح تا عصر این جا وایسادم جلو پنجره. البته کنارش درسامم می خوندم. امسال کنکور دادم تا چند وقت دیگه نتایجش اعلام می شه. قبلش دولت بهمون یه کمک خرجی می داد آخه تو مدرسه شاگرد اول بودم. مامانم زیاد از درس و مشق سر در نمی آره، بنده خدا سواد نداره. وقتی منو جلو پنجره می بینه که حواسم به همه هست، می دونم کی اومده کی رفته، کی آشناس کی غریبه؛ به بقیه می گه ماشالّا پسرم کاراگاه محله اس. البته می دونم این حرفارو می زنه دل خودشو خوش کنه. نمی دونم شایدم خودشو مقصّر می دونه. آخه ما اولش تو ده بودیم. یکی از دهات اطراف قزوین. منم اونجا به دنیا اومدن بعدش بابام که بنای روستا بود پا شد اومد تهران زندگی کنه مارَم با خودش آورد. دِه که بودیم بچگی مریض می شم. مامانمم قبلش خواب می بینه و از این حرفا. می رن پیش عمه ی بابام، خدا بیامرز همین چند سال پیش فوت کرد، ننه عنبر رو می گم. تو ده می گفتن آهِ ننه عنبر گیراست و هر دعایی کنه قبول می شه. آدم پاکی بود بنده خدا. ننه عنبرم منو می بینه یه فالی می ندازه و از این جور چیزا که من سر در نمی آرم خلاصه می گه که این دچار یه مریضی شده باید نذر کنین. می گن چه نذری؟ می گه باید نذر کنین اگه خوب شد پاهاشو نتونه حرکت کنه. مامانمم بنده خدا دل رحمه قبله منم دو تا از بچه هاش مرده بودن فقط دو تا مونده بودن، یعنی داداشمو آبجی سپیده، نذرو قبول می کنه. بعدش پاهای منو می پیچن، بعد یه چند هفته حالم خوب می شه ولی یواش یواش پاهام اینجوری شد. راستش خودم یادم نمی آد راه رفتنمو فکر می کنم از اولی که به دنیا اومدم اینجوری بودم. یه بار که تازه اومده بودیم تهران منو برده بودن دکتر. آقا دکتره خیلی عصبانی شد وقتی ماجرا رو شنید با مامانمو بابام مدام دعوا می کرد، یادم نیست چیا می گفت بهشون ولی ... نمی دونم والّا. مامانم می گه این خواست خدا بوده اینجوری برام بهتره. درسته خیلی ناراحتم از این وضع، ولی بعضی وقتا فکر می کنم راست می گه، آخه اگه اینجوری نبودم عمراً شاگرد اوّل نمی شدم. مثله داداشم که به زور بعد چند سال ردّی دیپلم گرفت. فقط وقتی به مهری فکر می کنم ناراحت می شم. دوست دارم برم از نزدیک باهاش حرف بزنم. ببینمش. دوست دارم با هم ازدواج کنیم. کنار هم قدم بزنیم .... عشقش برام مقدّسِ، همیشه تو دلم جا داره.

باز داره صدای گریه های آروم مامانم می آد. اعصابم خورد می شه وقتی اینو می شنوم. هر وقت عصرا تنها باشه گریه می کنه یه یه ربعی رو. مخصوصاً که منم عصرا جیکم در نمی آد، انگار هیچکی خونه نیست. دیگه نقابشون بر می داره. مثله بقیه آدما که تنها می شن. به همسایه ها می گه برا من گریه می کنه ولی می دونم برا این نیست. به خاطر وضعمون. وضع خاله ها از ما بهتره، اونا زودتر از ما از ده خارج شدن اومدن تهران. مامانم حسرت می خوره. بابام می گه وقتی تو روستا بودیم مامان به همه چی قانع بود، ولی الان به قول بابام چش و گوشش وا شده. پول و طلا و ماشین دلش می خواد. نمی دونم بعضی وقتا فکر می کنم اگه بر می گشتیم روستا بهتر بود. ولی الان اگه برگردیمم فرقی نمی کنه. آخه مامانم دیگه وضع زندگی مردُمو دیده. درست مثله من که یه موقع از اتاق لولوهه می ترسیدم. اتاق لولوهه جایی بود که توش چراغ والور بود، بچگی همه می ترسیدن من تنها باشم برم اونجا حادثه ای رخ بده نتونم خودمو بکشم بیرون. برا همین بهم می گفتن اونجا لولو داره نرو. ولی یه بار شب بود داداشم درشو باز کرد و چراغشو روشن کرد، تو اتاقو دیدم. نه لولویی بود نه چاهی نه هیچ چیز ترسناکی. از اون روز به بعد هر چقدر که خودمم می خواستم به داستان لولوی تو اتاق باور داشته باشم، دیگه نتونستم. آخه وقتی حقیقتو بفهمی دیگه نمی تونی برگردی عقب. الان اینم داستان مامان ماست.  

000000000

الان درست یه هفته از آخرین باری که مهری اومد جلو پنجره می گذره. نمی دونم چرا نیومده. پارسال تابستون، اولین سال عشقمون، بعضی روزا اینجوری می شد نیاد ولی الان که عشقمون بزرگ تر شده نمی دونم دلیل تاخیرش چیه. هر روز می بینمش. وقتی برا خرید می ره بیرون. یه چادر گل گلی خوشگل سرش می ندازه، بدو بدو از در میاد بیرون، بعد که خریدشو انجام داد آروم آروم بر می گرده. صدای خش خش دمپاییاش تو کوچه قشنگ ترین صدایی که از یه موجود بی جون شنیدم. یه جفت دمپایی سبز داره. البته این روزا که جلو پنجره نیومده همیشه وقتی از خونه میره بیرون منو نگاه می کنه. فقط یه بار نگام نکرد، آره فقط یه بار بود. با این که فکرم مشغوله ولی امیدم سر جاشه. می دونم کنکور قبول می شم. می گن اگه آدم دانشگاه قبول شه، دکتر یا مهندس شه، دیگه می تونه کارمند بشه و به اصطلاح آینده اش تأمینه. دلم می خواد برا مهری بهترین همسر باشم. چون اونم بهترین زن همسر دنیاست. الان خیلی ناراحت می شم وقتی می بینم مهری مجبور می شه برا خریدای خونه بره بیرونو من نمی تونم کمکش کنم. من به جاش برم خرید. این جاست که دلم می سوزه، آتیش می گیره. آخه مهری مامان نداره. یعنی مامانش جدا شده از پهلوون ناصر. هر کی یه چیزی می گه، بعضیا می گن پهلوون دل به یه زن دیگه بسته بود به اسمِ .. هممم... آها اسمش لیلا بود. آره دل به لیلا نامی داده بوده بعدشم حالا من نمی دونم، یعنی من که ندیدم ولی می گن این لیلاهه خراب از آب در اومده بوده و از این حرفا. خلاصه بتول خانم، مامانِ مهری، بو می بره. ولی مثله اینکه دلیل و مدرکی نداشته یا چه می دونم می ترسیده از پهلوون ناصر چیزی نگفته فقط قهر کرده رفته خونه باباش اینا تو شیراز. پهلوونم که خوب غیرتیه، بعدِ قهرِ زنش طلاقش می ده. بعدِ بتول خانومم دیگه پهلوون متوجه می شه که این لیلاهَم تو زرد از آب در می آد، زن نمی گیره. نمی دونم والّا اینا چیزایی که از مامانمو خاله های همسایه شنیدم. خیلی دوس دارم دوباره خاله بتولو ببینم. مامانم می گه مهری شبیه اونه. اگه عروسی کنیم خوب حتماً دعوتش می کنیم اونجا می بینمش. داداشم می گه مهری فکش بزرگه. مامانمم می گه کشیده به خاله بتول. ولی خبر ندارن این چونه ای که اینا ازش حرف می زنن با دلِ بی قرار من چه چک و چونه هایی که نمی زنه. حسابو باختم. نمی دونم بعدها کی این نوشته ها رو می خونم، ولی می دونم با مهری می خونمشون. پس اینجا می نویسم: «دوسِت دارم مهری، تا ابد، تا همیشه».

عجب روزیه. دلم دیگه داره می گیره. هفت روزِ که مهری نیومده جلو پنجره. امروز صبحم از خونه نزد بیرون. فکر کنم بعد از ظهر برا خرید بیاد بیرون. بعضی وقتا از پشت پرده ی هالشون به زحمت می تونم ببینمش که داره از تو هال ردّ می شه. نمی تونم چش از روش ور دارم ولی حیف که زود ردّ می شه می ره. نمی دونم چی شده. از کسیم نمی تونم خبری بگیرم. آبجی سپیده ام که نیست شوهر کرده رفته کسیو نداریم با مهری دم خور باشه بتونم خبری بگیرم. خودمم که این وضعمِ. اسیرم، پابندمِ این اتاقم و منظره ی این پنجره. حالا اگه از داداشم بپرسم، حالمو بهش بگم اوّلش یه پس گردنی می خوابونه تو گردنم-خوب داداش بزرگ است دیگه به خودش حقّ می ده، بعدشم می شینه از بی وفایی زن جماعت و این جور چیزا حرف می زنه. ولش کنی یه صبح تا شوم از این حرفا تحویلت می ده. مامانم بعضی وقتا غصّه می خوره، می گه خدایا آخه این چهش شده چرا اینجوریه. مخصوصاً که دیگه 23 ساله ش شده مامانم می گه دیگه وقت زن گرفتنشه. ولی من می دونم دردش چیه. داداشم عاشق یه دختری بود. فکر کنم تو کوچه پایینی می نشستن. اسمشم اگه غلط نکنم مهتاب بود. داداشم حتّی ازش عکسم داشت، یه دونه سیاه سفید. مرتب به همدیگه نامه می نوشتن. من عکشو ندیده بودم ولی اون روز که داداشم خیلی عصبانی بود، همون موقع که از اون به بعد دیگه از نامه هاش با مهتاب خبری نبود.، دیدم با نامه های یه عکسیم آورد بیرون. صورتش عینه لبو سرخ شده بود. یه خورده ام سبزه است، دیگه هیچی. حالش خیلی بد بود. نامه هارو با عکسه ریخت تو یه مشمع برد بیرون. فکر کنم برده بسوزنه. یه بار مجید، بچه همسایه مون، می گفت یه سری عکس و نامه پیدا کرده تو یکی از باغ های بالای کوچه که دو تا عاشق به همدیگه می نوشتن. مثله این که مدلش این جوریه. اگه به هم خورد می برن نامه ها و عکسارو می سوزنن. دلم به حال داداشم می سوزه. ولی احساس می کنم اونا عاشق واقعی نبودن. آخه داداشم هیچ وقت حال منو نداشت، می دونم. به جز من فقط آبجی سپیده از این ماجرا خبر داشت. آخه یه بار وقتی داداش محسن هنوز مهتابو دوس داشت بدجوری با آبجیم دعواشون شد. درو بسته بودن رفته بودن تو اتاق داد و هواری بود که نگو. آخه مامانمم خونه نبود، آغامم که کلاً شبا خونه اس. غلط نکنم آبجی سپیده خبردار شده بود بعد دیگه غیرتش گل کرده بود داشت با داداش محسن دعوا می کرد. البته ختم به خیر شد. بعدها وقتی آبجی سپیده تلفنی با یکی از دوستاش حرف می زد من فهمیدم اسمِ دختره مهتاب بوده. از قضا مهتاب خانم به اولین خواستگارش بله می گه. البته خواستگارم کم کسی نبوده، کارمند بود. تو اداره مالیه یا دارایی کار می کرده. خوب معلومه دیگه داداشم اشتباه کرده. نفهمیده این دختره عاشقش نیست. تازه داداشم پا داشت، می رفت دورادور می دیدش، نامه ردّ و بدل می کردن از زیر درِ حیاطشون، اوووه... تازه عکس دختر رو هم داشت. این همه رابطه شون قوی بود ولی عشقشون نه. خوب معلومه که این عشق نیست. حتّی نمی تونم بهش بگم عشقِ ضعیف یا کوچیک. آخه عشق یه کلمه ی مقدسِ برا من و فقط یه معنا داره: دوست داشتنِ ابدی. خلاصه آبجی سپیده تازه با خوشحالی برا دوستش مریم تعریف می کرد که چی شده و این حرفا. همین بود که وقتی سپیده شوهر کرد داداش محسنم می گفت خوبه شرّشو کم کرد. وای چقدر می خندیدیم اینجوری می گفت، البته مامانم ناراحت می شد. گفتم سپیده و شوهرش یادِ دوران نامزدیشون افتادم. رفته بودن تو اتاق حرف می زدن. اون موقع آغام خونه نبود مامانم با سپیده همکاری می کرد که آقا سیروس، دومادمون، بیاد خونه با سپیده صحبت کنه. البته عقد بودن، آخه رسم ما اینجوریه قبله نامزدی عقد می کنن. خلاصه اینا تو اتاق بودن منم ناخواسته صداشونو می شنیدم. نمی دونم یه لحظه صداشون آروم شد، داشتن یه چیز سرّی می گفتن. منم گوشامو تیز کرده بودم ولی نتونستم چیزی بشنوم، فقط آخرین جمله رو شنیدم که سپیده با یه لحن آرومی گفت: «ز رحمت گشاید در دیگری». همون شعر معروفه رو می خوند. خلاصه چیزی نفهمیدم ولی لحنش خاصّ بود، یادم مونده.

ساعت داره 5 می شه. قلبم دوباره می تپه. می ترسم وقتی من و مهری به همدیگه رسیدیم بازم هر روز سات 5 قلبم اینجوری تند تند بزنه. خنده دار می شه، ولی بچه هامون می فهمن که چقدر عاشق همدیگه ایم. امروز پهلوون ناصر از صبح رفته بیرون آخه معرکه گیری دارن. مثله همیشه سر شب بر می گرده. ای بخشکی شانس خونه مهری اینام حیاطش رو به ما نیست، اقلاً اون موقع اگه میومد تو حیاط می تونستم ببینمش. آخه همیشه میاد دمِ در باباشو بدرقه می کنه ولی من که نمی تونم ببینمش. یعنی اصلاً وقتی پهلوون ناصر تو کوچه راه می ره من که سهلِ هیچ احدالنّاسی نمی تونه سمت خونه ش نگاه کنه. همه ازش حساب می برن. سرِ همینم هست که خیالم راحته. وقتی مهری می ره بیرون برا خرید من تا اونجا که چشم بُرد داره تعقیبش می کنم با نگام، بقیه شو می سپارم به خدا و جذبه ی پهلوون ناصر. دلم قرصِ هیچکی نمی تونه به مهری چپ نگاه کنه. پهلوونم اگه نیّت منو بدونه حتماً درکم می کنه، البته اصلاً دم به تله نمی دم تا روزی که ایشالّا بریم برا خواستگاری. ولی خیلی خیلی دلم می خواد یه بار قبل خواستگاری باهم صحبت کنیم من و مهری باشیمو خداجون. اگه از من باشه همین فردا می ریم خواستگاری. ولی می دونم الان موقعیتش نیست. ایشالّا جواب کنکور که بیاد بعدش اقدام می کنیم. شنیدم تو دانشگاه وام و از این جور چیزام به دانشجوا می دن از سال دوم هم استخدام می شی و حقوق کارمندی بهت می دن. خیلی خوبه. یه عمر به آدم حقوق می دن حتّی وقتی پیر شدی و کار نمی کنی هم بهت مواجب می دن. عالیه.

ساعت شده 5 و ده دقیقه. خبری از مهری نشد. فقط یه آفتاب تیزِ که داره نورشو می پاچه تو کوچه. یا چشای خسته ی یه عاشق که یه هفته اس دوخته شده به در خونه ی پهلوون ناصر. صدای قمریام دیگه قطع شده. الان یه ماشین از تو کوچه ردّ شد. یه فولکس قورباغه ای. منم یه ماشین می خرم. می دم مهری برونه خودم می شینم کنارش. تو بهزیستی یه بار یه آقایی رو دیدیم با مامانم که با ویلچیر از ماشین پیاده شد. مخصوص بود. از این فوردای آلمانی بود ماشینش. باید این مدل مخصوص معلولین خیلی گرون باشه ولی می خرمش. آره اونجوری خیلی بهتره. آخه پاهامو می تونم یه خورده تکون بدم فقط راه رفتن برام مشکله. اِ اون آقاهه از کوچمون الان ردّ شد. همونی که چند روز پیش دیده بودمش. خیلی شسته و رفته و شیک و پیک. موهاش جو گندمی. بهش می خوره کارمندی مدیرکلّی چیزی باشه. البته قبلاً ندیده بودمش. چند روز پیش جوب کنارِ خونمون گرفته بود. آشغال جمع شده بود توش. کسیَم کاری نمی کرد. این آقاهه بر حسب اتفاق ردّ می شد، یه مکثی کرد. رفت یه تکّه چوب ورداشت و راهِ آب و باز کرد. بعد یه نگاهی به اطرافش انداخت و یهو صورتش آورد بالا منو دید. پنجره مون باز بود. با سرش یه اشاره به آشغالایی کرد که الان دیگه داشتن با جریان آب حرکت می کردن و ردّ می شدن، گفت: «پسرم تو این دنیا بخوای راکد وایسیو حرکت نکنی می گندی. آخرشم به زور حرکتت می دن.» بعدشم یه لبخندی زد و رفت. البته منظوری نداشت چون منو که نمی شناخت از پشت پنجره ام معلوم نیست که من رو ویلچیرم. بگذریم. الان به جز این آقاهه که ردّ شد همون پسر ساکته تو کوچمونه و بس. یه چند روزا این ورا می بینمش، قیافه اش آشناس ولی نمی شناسمش. مجیدم ندیدم که آمارشو بگیرم. چند روزِ میاد پای اون تیر چراغ برق وسط کوچه وای می ایسته. آدم بی آزاریه. منو باش از بس این هفته مهری و ندیدمو تو تکاپوش بودم دارم آمار غریبه هارم به دقّت در می آرم. وای.... یه صدایی اومد. صدا درِ خونه مهری اینا بود. آره به خدا خودش بود. الانه که از خونه بیاد بیرون. می خواد بره خرید. الان قلبم از رأس ساعت پنجم تندتر می زنه.... چی شد پس. نمی دونم چرا نیومد. گوشام دیگه چیزی نمی شنوه عینه گربه ای که منتظره شکارِ چشام به درشونه تا امروزم ببینمش..... نمی آد چرا؟!! ..... چیزی رو که اون لحظه دیدم هیچ وقت باورم نشد..... همون پسر ساکته است. داره یواشکی می ره تو خونه مهری اینا !!!! درشونم بازه. یعنی چی؟!!!! واقعاً گوشام چیزی نمی شنید. یه عرقه سرد نشست رو کلّ بدنم. حالم از بدترین روزای زندگیمم بدتر بود. الان دیگه یه صداهایی می شنوم. خیلیم بلند. انگار ناقوس یه معبد ژاپونی، از اینا که تو فیلماشون هست، دو تا از اون ناقوسارو گذاشتن تو مخم دارن می زنن: بووووووومممممم..... بوو..بووووووممممم..... مخم داره می ترکه. تمومه وجودم شده یه چشم خیره شدم تو هالشون. نورش خیلی کمه ولی از پشت پرده می شه یه چیزایی دید. آره خودِ یارو!!!! اومده تو مهریم کنارشه..... می خوام داد بزنم. از خودم بدم میاد.منزجرم، متنفرم، از خودم، از همه. گند بزنن تو همه چی. از همه چی بدم می آد. گند تو این پاهام. آره اون آقاهه راست می گفت منم یه مردابم. پاهام بسته است، محکومِ به رکودم. گندیدم. از عمّه بابام با اون آهِش متنفرم، گند بزنن توش. از همه متنفرم. فرق من با اون یارو پسره ی سگ مصّب چیه؟!!! اون پای رفتن داره من ندارم، من فقط باید بمونم این جا، درس بخونم و زنده بمونم و اون بیماری کوفتی منو نکشه. فکر کنم داره دستشو می کشه رو صورتِ مهری. الان دیگه نمی بینمشون. چشام دارهِ سیاهی می ره، کلّ بدنم خیس عرق شده. دلم می خواست همین فردا می مردم به جاش الان پا داشتم می رفتم پیش مهری. بعضی وقتا یه فشاری که به آدم وارد بشه غیرممکن ها ممکن می شه. احساس می کنم پاهامو می تونم بلند کنمو پا شم..... خاک تو سرم با این احساساتم. فایده نداره. انگار یه وهمِ، وهمی که ناشی از عشق بی کرانم به مهریِ. همین وهم بود که باعث شده بود خیال کنم مهری پای من می مونه. چه پایی چه راه رفتنی آخه؟ من اسیر این اتاقم. اسیر این منظره ام. اسیر این پاهای بسته ام.

اشکی که تو چشام حلقه زده بود ترکید. خوب شد مامانم خونه نبود. داشتم داد می زدم، بگم نعره می کشیدم بهتره. نفس کم آورده بودم. هر چی نفس تازه می کردم دوباره با یه نعره می رفت. دکتر گفته بود به خاطر این که راه نمی رم، شش هام ضعیفه. دیگه چه اهمیتی داره. دیگه اصلاً چی هست که اهمیت داشته باشه. می خوام بمیرم. ولی می خوام قبلش اون پسر رو بکشم. هنوزم باورم نمی شه. یه تکون دیگه به خودم می دم بلکه پاشم، ولی فایده ای نداره. آخه این پسرِ با چه رویی با چه جرأتی این کار رو می کنه؟!! نمی دونم بقیه بگم یا نه؟ آخه اون موقع ممکنه پهلوون ناصر مهری رو زبونم لال.... بکشدش! نمی دونم، ولی حتماً اینو به بقیه می گم. حتماً می گم... یه صدای پا می آد از تو کوچه از بس بلندِ که با این حالم می تونم بشنومش حواسمو پرت می کنه. شَترق شترق، صدای کفشایِ پهلوون ناصرِ، بابای مهری!!! همیشه پاشنه شو می خوابونه وقتی می دوه اینجوری صدا می ده. آخه پهلوون ناصر الان اینجا چی کار می کنه؟!! فکر کنم یه چیزی جا گذاشته باشه. قبلاً اینجوری بود، اکثراً زنجیر کُلُفت رو جا می ذاشت. نمی دونم چرا ولی بعداً جلدی می اومد برش می داشت. الان دیگه ذهنم قفل کرده. حتماً زنجیرش تو صندوقش بوده مهری خبردار نشده. پهلوون کلید انداخت رفت تو. پنجره مون بسته بود، بازش کردم ببینم چیزی می شنوم؟ ..... یه صدای جیغِ خفیف. فقط همین. فکر کنم مهری بود. نکنه پهلوون پسر رو کشته باشه؟!! من چه خنگیم، معلومه کشته دش. دستشم درد نکنه. البته مرگ اون نامردم دیگه حال منو خوب نمی کنه. یعنی دیگه چیزی از من باقی نمونده که بخواد خوب بشه. انگاری ریش ریشم کردن. حالا با مهری چی کار می کنه؟!! خیلی نامردی مهری.... خیلی نامردی..... لعنت به من، لعنت به این پاها..... لعنت .... لعنت ...... لعنت.......

0000000

یه هفته پیش بود که این اتفاق افتاد. انگار دنیا از اون روز به بعد زیرورو شده. همه چیو یه جور دیگه می بینم. حتّی احساس می کنم رنگارو یه جور دیگه می بینم. خبر قبولی کنکورم اومد. دیگه زیاد مهم نیست. پهلوون ناصر امروز اومده خونمون. منم طبق معمول جلو پنجره بودم. وقتی بابام رفت پایین مامانمو کمک کنه خریدارو بیاره بالا، رفتم سمت پهلوون ناصر تا بی ادبی نباشه. اومده بود خونه مون برای تشکر و اعتذار. اون روزم، مثله خیلی از روزای دیگه تو عشقم به مهری، اشتباه می کردم. پهلوون ناصر اون پسریه نامردِ ناکسِ **** **** رو نکشته بود. مهری رو کشته بود! با همون زنجیری که قرار بود تو معرکه گیری پاره ش کنه. از مرگش زیاد ناراحت نیستم. فقط از این که بهم خیانت کرد ناراحتم. می سوزم. می سوزم. هر شب گریه هامو نگه می دارم وقتی رفتم بخوابم تو جام گریه می کنم تا خودِ صبح. صبح که پا می شم چشام پف کرده. امروزم مثله بقیه ی این روزاست. البته دیشب کمتر گریه م گرفت. از پهلوون حالشو پرسیدم: «سلامتین پهلوون ناصر؟» برگشت نگاه کرد تو چشام. چیزی از عشق منو مهری نمی دونست. از این دست نوشته هام هم خبر نداشت. فکر نکنم اصلاً سواد داشته باشه، نهایت تصدیق ششم داشت. نگاهش سنگین بود. چشای نافذی داشت. نمی دونم می خواست چی بگه ولی می دونستم یه چیزی هست. گفت، با همون لحن داش مشتی مآبش: «پسر جون، بِهم نگو پهلوون ناصر، بهم بگو پهلوون پنبه!» مونده بودم چی بگم! یه خورده ترسیدم، نفهمیدم منظورش چی بود. دوباره ادامه داد: «ما باس به جا این زنجیرا، زنجیرِ دیگه ای رو پاره می کردیم، ولی نشد». بعدش بابام اینا اومدن بالا دیگه پهلوونم چیزی نگفت. شهربانی اومده بود برا تفتیش، از قرار معلوم کسی شاهد قضیه نبوده به جز من. من فهمیدم، پسرِ از حیاط پشت خونه در می ره و پهلوون می مونه و مهری. ولی منم هر چی پهلوون گفت رو تأیید کردم: اون پسره درِ خونه ی پهلوون ناصر رو می زنه بعد تا مهری بیاد در رو وا کنه خودشو به زور می اندازه داخل. تو این هیری ویریِم پهلوون سر می رسه و صحنه رو می بینه. تا خودشو برسونه، اون پسریه نامرد مهری رو می کشه چون مهری از خودش دفاع می کرده. بعدشم از پشت خونه شون-از طریق حیاتی که حسرت دیدنش به دلم بود-فرار می کنه. مأمور شهربانیَم خوب حرفاشو باور کرد. یعنی اگه باورشم نشده بود باز کارِ پهلوونو قبول داشت. حتّی اگه حقیقت نداشت، ولی واقعیت داشت!

پهلوون از خونه مون رفت. اون روز هفتم مهری بود. هفت روز بود رفته بود زیر خاک. خیلی جوون بود. بچه بود. خیلی خوشگل بود. این خاک چه بی رحمه! چطور این زیبایی رو تو خودش بلعید؟ چطور این همه زیبایی و ظرافت و عشق رو تو خودش دفن می کنه؟ این خاک چیه؟ وقتی یادم می افته که می گن خدا آدمو از خاک آفریده، از خودم می ترسم. از خیلیا می ترسم. از همه می ترسم. بازم گریه ام گرفت. دیگه نمی خوام چیزی بنویسم. هیچی.

000000

الان 15 سال از آخرین باری که قلمی بروی این کاغذها فرسوده شده و تن آن ها را سیاه کرده می گذرد. من همان پسرک جوانی هستم که در آن سال های پر هیاهوی نوجوانی کورمال کورمال دل به عشقی بستم گذرا. الان که دوباره به جملاتی که اینک نوشتم نگاه می کنم، به نظرم می آید بهتر است به همان زبان خودمانی قبلی بنویسم. این گونه بهتر است. بله جوونم براتون بگه که الان بنده شدم آقای استاد. مهندسی برق خوندم. رشته ای که می گن باعث کچلی می شه و بنده هم از این قاعده ی علمی مستثنی نبودم. هنوز روی ویلچیرم ولی قراره برم خارج برای معالجه. یکی از دوستان که در اروپا بود لطف کرد و پیگیر امکان معالجه ی من بود و نهایتاً پزشکای اونجا چراغ سبز نشون دادن که می شه برام کاری کرد. احتمالاً وقتشه که نذر عمّه ی بابام باطل بشه. خدا بیامرزدش. خدا بابامم بیامرزه. جنگ تازه تموم شده. بابام تو بمبارانِ برق آلستوم شهید شد. خدا از صدّام نگذره. چه می شه کرد، الان اتفاقی دوباره چشَم به این نوشته ها افتاد. نوشته هایی که سال ها مثله یه بیماری روانی که از گذشته ش فرار می کنه، از خودم قایمشون می کردم. الان دیگه خیلی بزرگ شدم. دانشجو تربیت می کنم. بعدِ برگشتن از اروپا ایشالّا اگه وضعیت پاهام درست شد قرار ازدواجم بکنم. الان دیگه خیلی چیزارو می دونم، از دلیل اون شعری که آبجی سپیده خوند تا دلیلِ شارش جریان الکتریسیته در شرایط مختلف و قوانین حاکم بر اون. همیشه از دونستن خوشم می اومد. دوست داشتم همه چیو بدونم. ولی تو این گذشته که داره یواش یواش رنگ واقعیتشو می بازه و به یه خیال به یه داستان تبدیل می شه، هنوز یه نقاط مبهمی وجود داره. هنوز که هنوزِ یه چیزو نفهمیدم. چرا پهلوون ناصر به خودش گفت «پهلوون پنبه»؟ نمی دونم شاید جوابش ساده باشه و من از دونستنش می ترسم؟ شاید این بار می ترسم چراغ روشن بشه و بفهمم تو اتاق چه خبره!؟ نمی دونم. امیدوارم یه روزی دلیل این رو هم بدونم. یه روزی.





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه، پهلوون پنبه، داستان فارسی، Persian short story، Short Story، Pahlevoun Panbeh،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 5 شهریور 1392
خاموش نوربخش
جمعه 7 اردیبهشت 1397 04:43 ب.ظ
وقتی این داستانو خوندم
یک لحظه فکر کردم خودم نوشتمش ... جمله هاش مو نمیزد
فقط شرایط زمانی و مکانی مون فرق داشت
صد رحمت به عشقای پاک اون موقع
الان دختره دیگه اختیار کنه با هر پسری دلش خواست تو کمتر از چند ثانیه چت میکنه
منی که 7 سال عاشقش بودم
اما اون الان داره عشق چهارمشو تجربه میکنه
البته که اسمش عشق نیست ! هوش های نفسانی کثیف...
قدرمو ندونستی
فقط نشستم ببینم از دوستی با پسرای غریبه چی گیرت میاد ؟
خود تو بودی که میگفتی هنوز بچه ای و همسن و سالات دنبال درس و بازین
هه
خووووب رو سفیدم کردی
مــمنـــونم ازت
هیچ وقت فکر نمیکردم بزرگترین آرزوم به بزرگترین حسرتم تبدیل شه ...
نامردی کردی در حقم ، ولی نامردی کردن تو رسم من نیست.
بخشیدمت برو خوش باش ولی هیچ وقت یادم نمیره که گفتی تا لحظه آخر عمرت منتظرم میمونی
اگرم برگشتی ، من دیگه نیستم
برو پیش همونایی که دوساعت بیشتر نشده میگفتی عاشقشونی
حیف اسم عشق که پای این رابطه ها اسمش بیاد
دلم سوخت واسه خودم
شنبه 3 تیر 1396 02:25 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که
ظاهر شدن دلنشین در آغاز آیا واقعا حل
و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما در واقع موفق به من
مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه در حالی که.
من این مشکل خود را با فراز در منطق و یک ممکن است
را خوب به کمک پر کسانی که شکاف.
که شما در واقع که می توانید انجام من خواهد بدون شک بود مجذوب.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:10 ق.ظ
I every time spent my half an hour to read this web site's articles or reviews every day along with a mug of coffee.
چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:42 ب.ظ
باسلام عرض ادب ...

جالب بود ...


خاموش نوربخش :با سلام؛ سپاس از حسن نظرتون. باعث خرسندی بنده بود.
چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:11 ق.ظ
سلام، ببخشید این پاراگراف آخریه جزو داستان بود یا واقعی بود...؟؟؟؟؟؟؟
خاموش نوربخش :با سلام؛ پاراگراف آخر هم جزو داستان بود. در اصل داستان در کلّ یک واپس نگری یا فلاش بکِ که شخص اوّل داستان زمانی در سال 1368 داره دست نوشته های خودش در 15 سال پیش رو می خونه و نهایتاً تصمیم می گیره پاراگرافی رو روی برگ های سفید به جا مونده، اضافه کنه.
چهارشنبه 6 شهریور 1392 10:21 ق.ظ
سلام
خوبی
درود
خاموش نوربخش :با سلام، ممنون دوست عزیز.
چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:27 ق.ظ
سلام
وااااااااااااااای
عالی بود. عالی
ممنون. واقعا خوشم اومد.
خاموش نوربخش :سلام؛ سپاس فراوان! نظر لطفتونه، باعث خرسندی من بود.
سه شنبه 5 شهریور 1392 07:34 ب.ظ
لذت بردم..
خاموش نوربخشسپاس از حسن نظرتون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر