تبلیغات
زبان شناس آینده - تأویل شعری از سنایی
 
زبان شناس آینده
Scientia Potentia Est
درباره وبلاگ


وبلاگی علمی در باب موضوعات زبانشناختی

A scientific blog concerning linguistic subjects

مدیر وبلاگ : خاموش نوربخش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نوشتار حاضر به تفسیر هرمنوتیک و تأویل بیتی از اشعار شاعر شهیر عرفانی سرا، سنایی، اختصاص دارد. معروف است که می گویند اگر متنی چند معنی و تأویل نداشته باشد دیگر نمی توان به آن متن عرفانی گفت. به زعم نگارنده ی مطلب نیز اگر متنی دارای تناقض نباشد، نمی توان آن را متنی عرفانی خواند! البته تناقض ناشی از آن است که معمولاً واژگان یا جملات متنی در سطوح معناشناختی و احیاناً در بسترهای معنایی ناهمسان با همدیگر قیاس شوند. برای مثال واژه ی «الف» را در نظر بگیرید که در بستری خاصّ، مثلاً بستر معنای چهارم، با واژه ی «ب» در بستر معنایی سوم، مقایسه شده باشد. احتمال وقوع تناقض در چنین قیاس هایی بسیار زیاد بوده و پر واضح است که چنین قیاس هایی فی نفسه مغطله آمیز نیز هستند. 

باری بیت زیر از شاعر پرآوازه ی عرصه ی عرفان، یعنی سنایی، به زعم بنده از زیباترین و ماندگارترین سروده هایی است که تاکنون بر زبان آدمی جاری گردیده است. در باب گران سنگی سنایی همین بس که زعیمی همچون مولانا خویشتن و دیگر شعرای عرفانی زمانه را این گونه توصیف می کند: «ما از پس سنایی و عطّار آمدیم». سنایی، به استناد استاد شمیسا و استاد علیمحمّدی، بانی عرفان عاشقانه در شعر فارسی محسوب می گردد (جایگاهی مشابه ویرژیل در روم باستان). بیت مورد بحث به شرح زیر است:

جان ما مِی را و قالب خاک را و دل تو را / وین سر طنّاز پروسواس تیغ تیز را

معنای ظاهری و کلّی این شعر را می توان این گونه تفسیر نمود: جان آدمی در پی سرمستی و خوشی بوده، تن آدمی عاقبت طعمه ی خاک شده و دل آدمی، کانون عالم در عرفان، از آن «او»ست و این انسان که یک سر دارد و هزار سودا عاقبت سرش را نیز به تیغ خواهد سپرد (طعمه ی مرگ می شود). امّا تأویل عرفانی (باطنی) و نمادشناختی نگارنده ی مطلب از بیت فوق به شرح زیر می باشد:

 

جان مِی راست

«جان» از پراهمیت ترین و شاید هم مهم ترین مفهوم بشری باشد: حیات. زندگی و حیات آدمی همه چیز اوست. دار و ندار، هست و نیست، بود و نبود وی در حیاتش نهفته است. امّا در این جا شاهد تمایز میان «جان» و «دل» هستیم. این تمایز، به زعم بنده، بسیار ظریف و دقیق می باشد: جان نماینده ی ضمیرخودآگاه است و دل حاکی از ضمیرناخودآگاه. «جان» همان شعور و خودآگاهی بشر است. شعوری که در بطن آن بشر «کلام» را آفریده است و از «کلام» عالم و عوالمی پا به عرصه ی وجود نهاده اند. در بطن این خودآگاهی است که فرد از خویشتن آگاه می گردد و مفهوم «من» را در می یابد، هرچند کمتر کسی از خود می پرسد که اگر «من، من هستم»، و «یک نفر» بوده و یگانه هستم، پس «من» به هنگام صحبت در درون خودم، با «چه کسی» صحبت می کنم؟!

باری این جان، این شعورِ فردی همواره لذّت طلب است و مِی پرست. در هر شرایطی، در هر تصمیم گیری و موقعیتی، دانسته و ندانسته در پی منفعت است و منفعت هم چیزی نیست جز «مایه ی لذّت». خوشا به حال آنانی از ما که بر این خاصیّت لاینفک جان آدمی «آگاهی» داشته باشند و بدانند که چه می گذرد.

سنایی در این عبارت از بیت در زمانه ای که خبر از روانشناسی و نظریات روانکاوی نبود، به زیبایی و به درستی بر این امر صحه گذارده و عاقبت «جان» آدمی را مستغرق در لذّات می بیند.

 

قالب خاک راست

شاید نخستین، عینی ترین و مشخص ترین حقیقتی که بشر در جریان تکوین و تکامل روانشناختی خویش با آن مواجه شده «مرگ» است. مرگ آن جا عینیت می یابد که «قالب» یا «جسم» آدمی جان لذّت طلب خویش را از دست داده و بی جان گردیده و عاقبت با همان خاکی که در آن خفته است، یکی می شود. این بازگشت به خاک، «از خاک به خاک شدن» امری است که همگی، چه آنان که به مابعدالطبیعه باور دارند و چه ناباوران به این مقوله، بدان قائل می باشند.

 

دل توراست

همانطور که در وصف «جان» شرح آن رفت، تمایزی که سنایی میان «جان» و «دل» قائل می گردد بسیار جالب توجه است. «دل» در نگاه عرفان عاشقانه مقدس ترین اندام آدمی است و آن را قبله ی درون انسان می دانند. محلّی که عشق و حقیقت، این دو مفهوم بنیادین عرفانی، در آن جای گرفته اند. در حالی که جان به لذت سپرده می شود و قالب آدمی نیز در خاک محو می گردد، سنایی «دل» را از «او» دانسته و پس از بطلان حیات ظاهری آدمی، «دل» نیز به سمت «او» باز می گردد. «دل» همان عامل حیات است، همان مجهول ترین مشهود عالم، همان مخفی ترین آشکار این دنیا، همان عاملی که اسیدآمینه های بی جان که با قرارگیری در کنار هم دی. ان. اِی یا، به زعم نگارنده، «فردیت» هر یک از موجودات ذی حیات را شکل می دهند، را تبدیل به موجودیتی «جان دار» می نماید و به محض خروج از ترکیب هر موجودی، آن موجود به طبیعت بی جان اطراف خویش باز می گردد.

 

این سر طنّاز پروسواس چیست؟

هر چند با نگاهی اجمالی چنین بر خواهد آمد که احتمالاً منظور سنایی از مصراع آخر این باشد که آدمی عاقبت در کام مرگ فرو می رود و یا احیاناً سر خویش را بر باد می دهد. امّا از دیدگاه نگارنده ی مطلب می توان مصراع مزبور را این گونه تأویل نمود: «سر» نمادی است از «ذهن» و «تفکر» و «تعقل» آدمی؛ عقلانیتی که بسیار پروسواس است و هزاران سودا در خود دارد. به سادگی دل به مفهوم یا اندیشه ای نمی دهد و با وسواس هر چه تمام تر همه ی تلاش خویش را می کند تا حقیقت را در یابد و ره به دل اسرار برد. امّا اگر «سر» نمادی از «تعقل» باشد، آن گاه «تیغ» را به چه می توان تأویل نمود؟ «تیغ» همان حقیقتی است که «عقل» این گونه پروسواس به دنبال آن است. این امر بدان معناست که هر چه که در برهه ای از حیات آدمی، به معنای عامّ کلمه، «درست» و «راست» برشمرده شود، ممکن است با گسترش دانش آدمی خط بطلانی بر آن ها کشیده شود؛ مانند «تیغی» که نثار «سر پروسواسی» می شود.

مصداق این امر را در فلسفه و منطق نیز می توان در مبحث «آنتینومی» یا «تناقض القوانین» دانست که امانوئل کانت به تفصیل بدان پرداخته است. در نگاه کانت، به عنوان یکی از زعمای بلامنازع منطق در تاریخ بشر، حتّی محکم ترین و استوارترین براهین و استدلالات بشری نیز می توانند موضوع نقض واقع گردند و هیچ برهانی نخواهد بود که بتوان به ضرس قاطع آن را مسلّم دانست. البته کانت در حوزه ی منطق به این موضوع پرداخته بود امّا اثبات این دیدگاه در قرن گذشته توسط فیزیکدان شهیر آلمانی یعنی ورنر هایزنبرگ صورت گرفت. هایزنبرگ یک نامعادله ی ریاضیاتی را تدوین نمود که به «اصل عدم قطعیت» شهرت یافته است. همانطور که از عنوان آن بر می آید این نامعادله یک «اصل» بوده و احیاناً «نظریه» نیست که برخی بخواهند خود را به قول معروف به کوچه ی علی چپ زده و بگویند هنوز مانده تا اثبات شود.

حال اگر باز به مبحث آنتینومی کانت باز گردیم و مصراع آخر سنایی را به یاد بیاوریم می بینیم که «اصل عدم قطعیت» که بر طبق آن به ضرس قاطع «هیچ چیزی در عالم قطعیت ندارد»، نخستین موضوعی که قطعیت آن را نقض می کند، خود آن اصل است! این گونه است که سر آدمی هر چه که طنّازی کند و وسواس به خرج دهد باز هم طعمه ی تیغ خواهد بود. 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : تفسیر شعر سنایی، تأویل شعر سنایی، شعر عرفانی فارسی، عرفان عاشقانه در شعر، آنتینومی، اصل عدم قطعیت، سنایی و مولانا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 شهریور 1392
خاموش نوربخش
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:15 ب.ظ
Wow, this piece of writing is nice, my sister
is analyzing these kinds of things, therefore I am going to tell her.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:48 ق.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should also
pay a visit this blog on regular basis to get updated from most recent news.
جمعه 8 شهریور 1392 12:30 ق.ظ
شما مدرك زبانشناسی دارین؟
خاموش نوربخش :با سلام؛ خیر بنده مدرک زبان شناسی ندارم. امّا حدود هفت سال شخصاً در حال مطالعه ی منابع علمی زبان شناسی (خاصّه زبان شناسی تاریخی) و نمادشناسی (سمبول شناسی با عطف به عرفان و انسان شناسی پارینه سنگی) هستم.
پنجشنبه 7 شهریور 1392 10:30 ب.ظ

خاموش نوربخش :سپاس فراوان.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر